تبليغاتX
از یاد من برو..
www.ranginkamoune-birang.blogfa.com

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند

پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان

همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز

بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .

سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و

 بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی

کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

 

+ حرفاي دل رنگين كمون  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 5:42  توسط رنگین کمون | 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»

من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

خدا جواب داد....

 « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...

و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»

  «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا

سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»

«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده

زندگی می کنند»

«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته

اند»

 دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این

 است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این

 زخمها التیام یابند»

« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»

« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان

 را بیان کنند یا نشان دهند»

« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»

« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»

و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

« همیشه»

 

+ حرفاي دل رنگين كمون  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:16  توسط رنگین کمون | 

عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
 

+ حرفاي دل رنگين كمون  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:2  توسط رنگین کمون | 

سلام

 

خیلی وقت بود که سر وبلاگم نیومده بودم دیگه حوصله ی هیچی و ندارم تا دیروز هم

 

تصمیم داشتم وبلاگم رو حذف کنم ولی امروز که اومدم این کارو بکنم بیخیال شدم .

 

انقدر حرف دارم واسه گفتن خیلی چیزا تو زندگیم عوض شده حتی خودمم عوض شدم

 

دیگه خودمم یادم نیست..

 

 

به هر حال امیدوارم سلامت و موفق باشید

 

 

رنگین کمون                     

 

 

+ حرفاي دل رنگين كمون  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:25  توسط رنگین کمون | 

لعنت به تو...

 

 من باختم برای همیشه خیالت راحت شد ؟

 

آرامش گرفتی؟ خیلی عذابم دادی ..

 

دلم نمی یاد بهت فورش بدم یا نفرینت کنم ..

 

  من هیچی نمیگیم نمی تونم بگم!

 

من فریب خوردم من یه عشقی رو باور کردم که وجود نداشت

 

من فریب یه عشق شومو بی فرجامو خوردم

 

من اشتباه کردم از اولش اشتباه کردم

 

اینو بدون که تو ی این دنیا کسی به اندازه ی من تورو دوست نداشت...!

 

همین..

+ حرفاي دل رنگين كمون  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 5:42  توسط رنگین کمون | 

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط

موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند.

خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت:

و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ‎ .‎


من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام.

خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت

خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎.‎


خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎

.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی

هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎


خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟

 هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید

 شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که

 مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس

 گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها

‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها .......

 ،از شهرهای شلوغ‎...


سالها گذشت ؛

و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به

هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم.

اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من

کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید.

اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت:

شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا

کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می

 پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎


و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را

 در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه

 دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست

 میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی

 گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند


یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا

وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم‎.‎


خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم

نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش.

 نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد‎.‎


و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر

 دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

 



 

+ حرفاي دل رنگين كمون  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 6:51  توسط رنگین کمون | 

 

هر کسی آمد مرا در خویش پیدا کرد و رفت

 

در نگاهم بی کسی را یک معما کرد و رفت

 

با کلید خستگی  درهای حسرت را گشود

 

تکه های قلب خود را نذر فردا کردو رفت

 

فکرهای پخته اش را پشت افکا رم نوشت

 

نسخه های بی کسی را باز امضا کرد و رفت

 

در نگاهی که مرورش یاد آبی پاک بود

 

کینه های کهنه اش را غرق دربا کردو رفت

 

دست هایش ررا پر از باران احساسم نمود

 

آسمان را در نگاه خاک معنا کرد و رفت…!

 

+ حرفاي دل رنگين كمون  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 16:36  توسط رنگین کمون | 

آموختن آسان نیست...

 

خستگی هر آن  در کمین است.

 

آزرده می شوی  احساس شکست میکنی .

 

شک میکنی که رها کنی و بگذری .

 

می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیافتاده.

 

اما نه...

 

تو بازنده نیستی که .

 

یک مبارزی ..

 

پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم .

 

باید گاه بگریم تا بتوانیم روزی بخندیم

 

باید آزرده شویم تا روزی توانمند باشیم

 

اگر پیوسته بکوشی وایمان داشته باشی

 

در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود...!

 

آن دیویس

 

096990

+ حرفاي دل رنگين كمون  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:25  توسط رنگین کمون | 

« دوستت داشتم...

یادت هست؟

گفتم دوستت دارم!

و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم...

اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت دارم »

+ حرفاي دل رنگين كمون  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:39  توسط رنگین کمون | 

من اگر خاموشم

 

گر نمی آورم حرفی به زبان

 

گر دلم هر دم و بی دم

 

پیش هر قوم و غریب

 

سفره نمی اندازد

 

نکند فکر کنی

 

که سرشتم این است

 

من اگر خاموشم

 

خرمن حرف گلویم بسته

 

چه بگویم که لبم لال شده

 

لال از کمرنگی این دولت عشق

 

لال از وادی نامردیها

 

و هنوز

 

تنم از لرزش پس لرزه ی حرمت دری وطعن و دروغ

 

بی امان میلرزد

 

و دلم

 

زیر سنگینی آوار حقارت مانده

 

و حقیقت اینجاست

 

درهمین یک قدمی

 

در نگاهی خسته

 

پس بیا

 

پس بیا چشم بدوز

 

به دو چشم نگران

 

دل من

 

عمق چشمان تو را می جوید

 

و کدر فکر نکن

 

اشک من شفاف است

 

 

 

 

+ حرفاي دل رنگين كمون  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:6  توسط رنگین کمون | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم




پیوندهای روزانه
یادم کن گاهی
speac
دلتنگیهای فرشته
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان