![]() |
![]() |
|
| www.ranginkamoune-birang.blogfa.com |
|
||
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 5:42 توسط رنگین کمون |
|
|
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟» من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟» خدا جواب داد.... « اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند» «اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند» «اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند» «اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت.... سپس من سؤال کردم: «به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟» خدا پاسخ داد: « اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند» « اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند» «اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند» « اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند» « یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است» « اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند» « اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند» « اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند» باافتادگی خطاب به خدا گفتم: « از وقتی که به من دادید سپاسگذارم» و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟» خدا لبخندی زد و گفت... «فقط اینکه بدانند من اینجا هستم» « همیشه»
|
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:16 توسط رنگین کمون |
|
|
||
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 0:2 توسط رنگین کمون |
|
|
سلام خیلی وقت بود که سر وبلاگم نیومده بودم دیگه حوصله ی هیچی و ندارم تا دیروز هم تصمیم داشتم وبلاگم رو حذف کنم ولی امروز که اومدم این کارو بکنم بیخیال شدم . انقدر حرف دارم واسه گفتن خیلی چیزا تو زندگیم عوض شده حتی خودمم عوض شدم دیگه خودمم یادم نیست.. به هر حال امیدوارم سلامت و موفق باشید رنگین کمون |
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:25 توسط رنگین کمون |
|
|
لعنت به تو... من باختم برای همیشه خیالت راحت شد ؟ آرامش گرفتی؟ خیلی عذابم دادی .. دلم نمی یاد بهت فورش بدم یا نفرینت کنم .. من هیچی نمیگیم نمی تونم بگم! من فریب خوردم من یه عشقی رو باور کردم که وجود نداشت من فریب یه عشق شومو بی فرجامو خوردم من اشتباه کردم از اولش اشتباه کردم اینو بدون که تو ی این دنیا کسی به اندازه ی من تورو دوست نداشت...! همین.. |
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 5:42 توسط رنگین کمون |
|
|
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
. هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ...
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند
وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
|
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 6:51 توسط رنگین کمون |
|
|
هر کسی آمد مرا در خویش پیدا کرد و رفت در نگاهم بی کسی را یک معما کرد و رفت با کلید خستگی درهای حسرت را گشود تکه های قلب خود را نذر فردا کردو رفت فکرهای پخته اش را پشت افکا رم نوشت نسخه های بی کسی را باز امضا کرد و رفت در نگاهی که مرورش یاد آبی پاک بود کینه های کهنه اش را غرق دربا کردو رفت دست هایش ررا پر از باران احساسم نمود آسمان را در نگاه خاک معنا کرد و رفت…! |
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 16:36 توسط رنگین کمون |
|
|
آموختن آسان نیست... خستگی هر آن در کمین است. آزرده می شوی احساس شکست میکنی . شک میکنی که رها کنی و بگذری . می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیافتاده. اما نه... تو بازنده نیستی که . یک مبارزی .. پیش از آنکه برنده باشیم باید بازنده باشیم . باید گاه بگریم تا بتوانیم روزی بخندیم باید آزرده شویم تا روزی توانمند باشیم اگر پیوسته بکوشی وایمان داشته باشی در پایان پیروزی از آن تو خواهد بود...! آن دیویس
|
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:25 توسط رنگین کمون |
|
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:39 توسط رنگین کمون |
|
|
من اگر خاموشم گر نمی آورم حرفی به زبان گر دلم هر دم و بی دم پیش هر قوم و غریب سفره نمی اندازد نکند فکر کنی که سرشتم این است من اگر خاموشم خرمن حرف گلویم بسته چه بگویم که لبم لال شده لال از کمرنگی این دولت عشق لال از وادی نامردیها و هنوز تنم از لرزش پس لرزه ی حرمت دری وطعن و دروغ بی امان میلرزد و دلم زیر سنگینی آوار حقارت مانده و حقیقت اینجاست درهمین یک قدمی در نگاهی خسته پس بیا پس بیا چشم بدوز به دو چشم نگران دل من عمق چشمان تو را می جوید و کدر فکر نکن اشک من شفاف است
|
|
+ حرفاي دل رنگين كمون
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 15:6 توسط رنگین کمون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم |
| پیوندهای روزانه |
|
یادم کن گاهی speac دلتنگیهای فرشته دوباره دل هوای با تو بودن کرده آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|